ستاره ی من
من همدم غروبم
پس از سکوت نباید بترسم این روزا رفتارم خیلی در تضاده ولی خیلی آرومم. زندگی خیلی آروم و راحت داره پیش میره و منم دارم نفس میکشم و سعی میکنم زندگی کنم و لذت ببرم.دانشگاه هم بد نیست و قشنگترین و در عین حال اعصاب خورد کن ترین کلاسم زمینه روانشناسی هست که چون جالبه خیلی قشنگه و چون با روح و روان انسان سر و کار داره همیشه مجبور میشیم خودمونو تحلیل کنیم و یوقتایی حسابی بهم میریزیم در عین اینکه علت خیلی از رفتار هامون رو میفهمیم.و جالبه که نتیجه ی تمام این بهم ریختن ها در خواب و نوع خواب خودشونو نشون میده که البته عادیه و دیگه عادت کردیم. فعلا" اومدم شیراز و یکشنبه فصل ۲ سانتراک امتحان گذاشتن. خیلی وقت نوشتن ندارم اومدم سر زدم و کامنت ها رو خوندم.ممنون از همه. بای تا های مثل همیشه اما شاید یذره متلفوت تر از همیشه خیلی وقته که تفاوت بین نوشته هام و حس میکنم.و از همه مهمتر خودمم که الان واقعا" آرومم.آروم شدم شاید بخاطر رشتمه. که باید آروم بودنو تمرین کنم.دارم از قانون جاذبه استفاه میکنم راز خیلی کمکم کرد بخصوص با اتفاقی که امروز افتاد و بقول سارا اینبار انون جاذبه همراه با شانس بود که من ...(ای خدا...) شیرازم و فردا برمیگردم خوابگاه دلم برای دوستام تنگ شده سرمای بدی خوردم امروز رفتم خرید و کلی خرید کردم و مهمتر از اون موقع بیرون رفتن از خونه همون اناهیتایی و دیدم که باید باشه.شاد و پر انرژی و با اعتماد به نفس.خیلی وقت بود که دلم واسه خودم تنگ شده بود.حالا ودم به خودم رسیدم.... این حس خیلی قشنگیه فردا امتحان فیزیولوژی دارم 1 شنبه هم فصل یک روانشناسی سانتراک و الان هم خیلی خسته ام پس بای تا های سلام میدونم الان همتون میگین تو که ترم یک بالینی هستی چقدر خودت رو تحویل میگیری که بخودت میگی روانشناس حتی از نوع جوجش!!!! وقتی بچه های مهندسی ترم یک اسم خودشونو مهندس میذارن ما روانشناسی ها هم از حالا دکتریم و مطب زدیم داریم کار میکنیم....!!!!!!! شنبه و یک شنبه امتحان فیزیولوژی و روانشناسی عمومی سانتراک دارم. واسه شنبه مشکلی ندارم.پس سانتراک میخوانیمممممممممممم. سرماخوردم یا بهتر بگم سرما خوردیم و مجبور شدم برم سوپ درست کنم و بخوریم و امشبم غذا فرنی داریم. تلویزیون خوابگاه سوخته پس دلنوازان بی دلنوازان یسری متن ترجمه گرفتم که باید بشینم ترجمه کنم ۲ نمره هم ۲ نمرست. خبر بعد آریان ۵و۶و۷ اذر ماه تهران کنسرت داره و از اونجاویکه من ۸ اذر میان ترم فیزیولوزی دارم نمیتونم بیام. از حالا عزای آخر ترم گرفتم و بشدت سرم تو کتابمه نخندینا(حتی موقع کنکورم هم اینقدر درس نمیخوندم) هر از گاهی دلم واسه اینجا تنگ میشه و میام میبینم دوستام از خودم بی وفاترن و خلاصه میام آپ میکنم و میرم. فعلا" امروز رو کاملا" بدون فکر نوشتم.نزدیک به یکماه میشه که لحظه هام و با درس و کتاب و کلاس و دانشگاه و در خوابگاه سپری میکنم با دوستای جدید و درسای تازه و کلی خستگی شیرین. زندگی دور از خونه بجز خاکستری هیچ رنگی نمیتونه داشته باشه. از دانشگاهی که میرم و اساتیدم خیلی راضیم بجز یک استاد که نمیدونم چرا درس دادنش با منطق من هیچ جوری درست درنمیاد و قانعم نمیکنه . تنها درسی که خوندنش یکم واسم سنگینه کلیات فلسفست و بقیه کلاسا واقعا" خوبن. چون تجربی بودم و حالا رشتم روانشناسی بالینی که زیر گروه انسانی هاست. ۲۳ مهر ماه تولدم بود که در خوابگاه سپری شد و خیلی هم خوش گذشت.۲۵ مهر بعد از کلاسم تو خوابگاه تولد گرفتیم و ساعت ۱۱ شب سرپرست اومده میگه چه خبره کمیته انظباتیتون میکنما.... از بس که شلوغ کردیم و صدای اهنگ رو زیاد کرده بودیم و در کنار دوستام واقعا" خوش گذشت. خیلی با حال بود. از تمام دوستام که تولدمو تبریک گفتن و اس ام اس زدن ممنونم. چهارشنبه بعد از آخرین کلاسم میرم خونه و از همین الان کلی دارم ذوق میکنم. خب من باید برگردم خوابگاه چون نه شام دارم و نه تحقیق فلسفه و متون اسلامی ام رو کامل کردم مثه همیشه بای تا های احتمالا" تا اواخر مهرماه نمیتونم بیام پست بذارم هیجان استرس غم این تنها احساسیه که دارم شروع یک زندگی مستقل ۴ ساله اونم تو خوابگاه تو دانشگاهی که میگن دانشگاه خوبیه و تو شهری که تنها چیزی که ازش میدونم ایناست:مردمش چادری و مذهبین/شهر نسبتا" کوچیکیه با این حساب تنها عشقی که واسه رفتن دارم اینه که عاشق رشتمم. واقعا" نمیدونم چی بگم دور شدن از خونه و خانوادم یطرف و خودم و تمام اونچ که میخوام یک طرف. میخواستم هاپ هاپ رو با خودم ببرم که بابا گفت زشته و بزرگ شدی و منم به خرس کوچولویی که کادوی تولدم بود و مامان و بابا برام خریده بودن چند سال پیش راضی شدم که به جای هاپ هاپ اونو ببرم و یه عالمه کتاب و وسیله و اتاقی که خالی شد... یوقتی دلم میخواست دور باشم اما الان که دارم میرم واقعا" دوست ندارم که برم اما اینم یه مرحله ی جدید زندگی هر ادمیه. واسه تولدم خونه نیستم اگه سر کلاس نباشم احتمالا" تو خوابگاهم ایم میدونم که شیراز نیستم چون فکر نمیکنم بتونم برم.راستی ۲۳ مهرماه امسال واسه من چه شکلیه؟جشن تولد تنهایی فقط منم و منم و من... زندگی تو خوابگاه... یجورایی وحشتناکه من به تنهایی عادت دارم و حالا زندگی با هم اتاقی اونم تو خوابگاه واقعا" سخته... با پری میحرفیدم پری هم وقتی رفت زنگید گفت انا اگه گفتی من کجام؟ گفتم خونتون گفت نخیر خوابگاه وای اینقدر گریه کردم و دلم تنگ شده منم مرده بودم از خنده که دختر خجالت بکش گریه چراااااااااااااا براش اس ام اس زدم موقع خواب که هنوز پری اونو نگه داشته و دوباره برام فرستاد که اینجا هم بذارمش ( این اس ام اس رو سحر گلم هم اونشب خوند) ای فرزند بدان و اگاه باش امشب اولین شب تنهایی توست و در خوابگاه نواع حشرات همچون ارواح سرگردان از سر و کول تو بالا میروند.... پس بیاد داشته باش که اگر شب از خواب پریدی زبان بر کام گیرجیغ مزن تا سایر زندانیان از خواب نپرند یادت باشد که من بیدارم اگر ترسیدی موبایلت را بردار و به من زنگ بزن حالا خودم نرفته دارم گریه میکنم... دلم واسه همه چی تنگ میشه دلم تنگ شده....... خداحافظ همین حالا....... سلام آرشیو نوشته هام و میخونم و میبینم ۸۰٪ پست هام در مورد کنکور بوده و حس و حال همیشه گرفتم به لطف این غول بی شاخ و دم بوده... الان که تقریبا" همه چی تموم شده میخوام بنویسم بیخیال که سایرین نظری جز من دارن یا نه... هنوز کتابام و جمع نکردم کتابای خونده و نخونده و نیمه خونده کتاب تستایی که حالا که تموم شده نمیدونم باید باهاشون چکار کنم و احتمالا" میبرم و میدم به کتابخونه ی مرکز پیش دانشگاهی که میرفتم حداقل بدرد بقیه ی کنکوری ها بخوره دقیقا" ۲ سال و الان راضیم که اگه یسری موقعیت ها رو خواسته و ناخواسته رد کردم الان به اونچه که میخواستم رسیدم این برام خیلی با ارزشه همیشه روانشناسی بالینی دوست داشتم. خب صبح بیدار شدم و دیدم که ساعت دقیقا" ۹:۴۹ هست و ساعت ۱۰ هم قراره نتایج کارشناسی آزاد اعلام بشه.یخورده کلنجار رفتم که قبول میشم؟نه من زیاد درس نخوندم فکر نمیکنم و خلاصه گفتم بیخیال الان نمیرم تا وقتی که آروم بشم. دیشب داشتم به این فکر میکردم خدایا یعنی میشه من روانشناسی بالینی قبول بشم؟اگه قبول بشم برنامم و تغییر میدم؟احتمالا" آره و ساعت ۱۰:۰۵ دیدم که من دگه نمیتونم آروم بشینم برم چک کنم نتیجه هم هرچی که بود بالاخره با نرفتن من تغییر نمیکنه.مردم تا سایت باز شد و خلاصه من چشمم به کارنامه ی خیلی خوشکلم افتاد و جیغغغغغغغغغغغغغغغغغ مامان ن ن ن ن ن نن نن ن ن ن ن نن ن ن نن ن ن نن نن ن روانشناسی بالینی قبول شدم وای اینقدر سر و صدا کردم که دیگه صدام در نمیاد خب اولش یجورایی خیلی خوشحال شدم الانم هستم اما نه زیاد با اینکه این همونه که میخواستم و از اولم واسم آزاد و سراسریش مهم نبود اما وقتی آروم تر شدم حس بی حسی بهم دست داد.نمیدونم چرا اینجوری شدم اما خب الان که دارم مینویسم خوشحالم. هم از اینکه قبول شدم هم از اینکه ترازم خوب بود و همینطور رتبم تو این مرکز برای خودم قابل قبول بود.هم اینکه از شر شری به اسم کنکور راحت شدم. تبریک میگم به همه ی دوستام که هممون قبول شدیم امیدوارم نتیجه ی سراسری هم خوشحالمون کنه بالاخره این کابوس تلخ تموم شد یک-دو-سه هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا فعلا" دو سال گذشت از وقتی که تو با من و من همراه توام. فکر میکنم تو نزیک تر از هر دوست و آشنایی با من بودی و از لحظه لحظه های بد و خوب زندیم خبر داشتی خط خطی های دفترم که برات نوشتم و خیلی هاش ناگفته در اینجا و فقط بین من و تو بود روزای تنهایی روزایی که هم من و هم تو که 24 ساعته با منی با هم تجربه کردیم خستگی هامون, دلتنگی هامون و تمام اشتیاق داشته و نداشتمون. خواسته هامون و حتی عصبی شدنامون. سعی کردم شخصیت خودمو از تو جدا کنم اما بی فایده بود.حداقل من نمیتونم خودم و گول بزنم که من و تو جدا از هم هستیم.چه اشکالی داره یه آدم دو تا روح داشته باشه؟ یوقتایی فکر میکردم اگه یروز بخوام همه چیز و بذارم و برم از تمام خاطراتم گیتارم و هم با خودم میبرم چون فقط اونه که اگه میتونست حرف بزنه دقیقا" مثه من بود اما الان تو رو هم دارم تو که تو ذهن و فکر و روح من هستی. گاهی مجبور بودم سراغت نیام تا به جدا بودن و بجای فقط خودم بودن عادت کنم اما تلاش بی فایده ای بود اول و آخر همه ی تصمیمات من خودت با من حرف زدی.. تو این دو سال اونقدر عوض شدم که الان حتی خودمم نمیتونم بفهمم من و اون فکر و ایده کجا و این دختر کمی لجباز و حساس کجا... تقویم و نگاه کردم و دیدم فردا 9 شهریور ماهه یروز خاص که یادم نمیره روز تولد تو... پس فقط میتونم بگم عزیزم تولدت مبارک. ---- توضیح برای اونایی که نمیدونن: ستاره ی من برای من تنها وبلاگم نیست.یه شخصیت ذهنی که 24 ساعته با من و همراه منه
سلام به همه خوبین؟ خب من اینقدر غمگین نوشتم که داد همه در اومد نمیدونم چرا اما خب حال و هوای روزای قبل حسابی ابر و بارونی بود.طبیعتا" نوشته ها هم غمگین بود بهرحال بزودی فضای وب بکلی تغییر پیدا میکنه. قالب/عکس و موزیک وب عوض شده همینطور عنوان وب در آخر ممنونم از عاطفه ی عزیزم بخاطر معرفی این قالب اناهیتا
![]()
| Design By : Night Skin |



